تبليغاتX
دلتنگي ها و گلايه ها
اوني که مدعي بود عاشقته/تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
تا پدر شدنم چیزی نمونده ،دارم لحظه شماری میکنم ، دوستش دارم نیومده یه خیلی کارا فکر میکنم که براش انجام بدم،نمیخوام مثل خودم بشه! با خودم میگم کاش بیشتر تلاش میکردم تا موفق تر باشم تا دخترم تو شرایط بهتری باشه،موفق تر از اونی که می خواد بشه! با خودم تصمیم گرفتم که همه تلاشم رو بکنم تا به بهترین وجه ممکن به آرزوهاش برسه ،به چیزایی که میخواد،مثل خودم نباشه! من راهنمایی تو زندگیم نداشتم،هرکاری که کردم هر انتخابی که کردم خودم کردم،خیلی راه های اشتباهی رفتم که هرکدوم بهترین سال های عمرم رو حروم کرد.

چند روز پیش وقتی برای خرید رفته بودم ،پدری رو دیدم که دست دختر کوچولوش رو گرفته بود و داشت بهش میوه ها رو نشون میداد ،روبروی هر قفسه میوه می ایستاد،میوه ای بر میداشت ، اونو توی دست دختر کوچولوش می گذاشت و اسم اون میوه رو تو گوش های کوچولوش زمزمه میکرد! خیلی جالب به نظرم اومد اون حسی رو که در حین نگاه به اون پدر پیدا کرده بودم. خیلی حس دوست داشتنی بود.آرررررررررررررررره حس پدر شدن بود، پدر بودن و...

همه تلاشم رو خواهم کرد که خانواده ام رو به بهترین مسیر هدایت کنم که خانواده ام احساس خوشبختی کنند.

تو فکر یک سقفم/یه سقف بی روزن .... سقفی برای تو/محکم تر از اهن...

مهدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 12:22  توسط مهدي | 
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:40  توسط مهدي | 

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

                                                       فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط مهدي | 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد**.*
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد**..*
**آهای، آقا پسر**!*
*پسرک برگشت و به سمت خانم رفت
*چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید
**شما خدا هستید؟ **نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم**!*
**آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید**

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:54  توسط مهدي | 

زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول
همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما
می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در
پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار
نبود:
- تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می
مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه
پولی را كه داشت ،به گدا داد.
گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته
بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل
گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
پائولو کوئیلو

هدیه و عهد خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:37  توسط مهدي | 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تور ا کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

کاشکی می دیدم



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط مهدي | 

امام علي(ع):

 

دو چیز را هیچگاه فراموش نکن:

 

1- خدا را  2- مرگ را

 

و دو چیز را همیشه فراموش کن:

 

1- خوبیهایی که کردی

 

2- بدیهایی که به تو شده


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط مهدي | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست 

وبه كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود،دسته بزرگي از 

فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي

را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند،باز مي كنند وآنها را

داخل جعبه مي گذارند.مرد از فرشته اي پرسيد شما چه كار

مي كنيد؟فرشته درحالي كه داشت نامه يي را باز مي كرد،

گفت اينجا بخش دريافت است وما دعاها وتقاضاهاي مردم

از خداوند را تحويل مي گيريم.مرد كمي جلوتر رفت.باز تعدادي

از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و

آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.مرد پرسيدشماها

چه كار مي كنيد؟يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت هاي خداوند را براي بندگان به

زمين مي فرستيم.مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه

بيكار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد اينجا بخش تصديق جواب است.مردمي كه

دعاهايشان مستجاب شده،بايد جواب بفرستند ولي فقط

عده بسيار كمي جواب مي دهند.مرد از فرشته پرسيد مردم

چگونه مي توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسيار ساده،

فقط كافيست بگويند

                     (  خدايا شكر)

جدا" گفتن این کلمه اینقدر سخت!

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:26  توسط مهدي | 
 
I held the knife so close to my heart.
Like a foolish child I sat and I cried,
Didn't realize what I had done, what I had tried.
Tears mixed with blood, falling slowly to the ground.
Covered in blood, pulled myself up, in tears scribed:

"To those who don't care, to those who can't see,
Never Give up always thrive to be free."
Didn't know how many people would later cry.
"Tried to be free, yet I see this isn't the way."

Friend at the door, ran as fast as she could.
Too weak to say I'm sorry, otherwise I would.
In tears, looked at the blue sad day.
When you come and see this pool of blood and me,
This isn't the way my life was meant to be


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:36  توسط مهدي | 
خیلی سخته که غرورت به خاطریه نفر بشکنه
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما

اون بگه : دیگه فراموش کن...

خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...

چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.

این پیر مرد دنبال چی میگرده تو این اقیانوس پیر ؟ آرامش؟گذشته؟.......... شما هم نظرتون رو بدین  (;


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:10  توسط مهدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
(کودکي هايم اتاقي ساده بود)

پیوندهای روزانه
تینا و امین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
مرداد 1388
مهر 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
يك سايت گرافيك زيبا
پتال رایانه
English Improvment
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM